این روز های ما....
ایلیا جونم عزیزه دلم هر روز که میگذره بزرگتر میشی و طبعا عاقل تر و باهوش تر و من بیشتر از قبل عاشقت میشم
خوشکل ماما الان دیگه همه چیز و متوجه میشی هنوز خوب نمیتونی حرف بزنی ولی اکثر افعال و درست بکار میبری.
وقتی چیزی بریزی رو زمین بهم میگی ایخت (ریخت) یا بیم (بریم) ، ایشت (نیست) ، دَ دَ (بیرون) ، تاب تاب (پارک یا تاب تاب) ، جوجه (جوجه) ، بُغ (مرغ) ، هاپو ( هاپو ) ، می (می می) ، با (آب) ، ایشی (پیشی) ، دَند (قند) ، توت (توت) ، بَق (برق) ، ماما (ماما) ، بابا (بابا) ، بِدَر (پدر ) ، مِ (میثم) ، بدو بدو (بدو بدو) ، دوخ (دوغ) ، مو (موز) ، دن (دَنت) ، بوآ (بالا) ، دای (چای) ، جا (جارو) ، دو (سوئیچ ماشین، ربطی نداره بِهَم
) و.... بقیش و یادم نمیاد
وقتی میگم ایلیا چیه؟ میگی ماه ماه ماه و دقیقا سه بار تکرار میکنی 
وقتی بهت میگم ساعت چند؟ه میگی 10 
وقتی بهت میگم چند سالته؟ انگشت اشارتو میاری بالا و نشون میدی یک سالته 
وقتی بهت میگم اسباب بازیهات و جمع کن، همه رو جمع میکنی و میذاری تو چادرت 
اصلا دست به کابینت ها نمیزنی و چیزی از توش بر نمیداری 
جای لباسهات و میدونی و هر چیزی رو تو کشوی مخصوصش میذاری 
وقتی جاییت اوف بشه باید من یا بابا میثم بوسش کنیم تا خیالت راحت بشه 
در کل هر چیزی که بهت میگم با دقت گوش میکنی و بعدش اجرا میکنی 
همه حرفامون و خیلی خوب درک میکنی و واقعا حرف گوش کن و عاااااااااااااااااالی هستی 
تو این چند روزه که تهران تعطیل بود به ماهم کلی خوش گذشت، چون سه تایی همش رفتیم بیرون و خرید و کلی کیف کردیم والبته جیب بابایی رو خالی کردیم 
اینم بگم که هوا خیلی آلوده ست ولی خوب از این فرصت ها کم پیش میاد دیگه 
دیروز که جمعه بود رفتیم خریده لباس، من و بابایی کلی واسه خودمون خرید کردیم و شما هم تو فروشگاهها کلی بدو بدو کردی و ذوق کردی و بازی کردی مخصوصا تو بلوچ که خوراک شما بود و کلی لابه لای رگال لباس ها دالی بازی کردی
هفته پیش بابا میثم مهربون سورپرایزم کرد و برام ماشین خرید تا دیگه با شما وروجک راحت بیرون برم و اذیت نشم، از همینجا میگم مرسی عزیزم خیلیییییییییییییییییییییییییییییی دوست دارم 

تو این پست عکس ندارم بذارم، یعنی یه عالمه عکس دارم ولی هنوز فرصت نکردم حجمشون و کم کنم ایشالا با یه عالمه عکس جدید از وروجکم میام 


این روز های ما....
